یکشنبه 1390/05/16
...
از من که گذشت ...
از تو...از شما چطور؟!
شنبه 1388/08/02
می گذاری بگم؟......
شده بخوای ..اما نتونی یا ندونی چطو مشکلتو حل کنی؟
شده قاطی کنی؟
قاطی قاطی؟!
وایسا ببینم !
چطور میشه آدما یی که حلال مشکل دیگرانند ...تو حل درد خودشون کم میارن؟....
من مجرمم...جرممو اما خودم کشف نکردم...
جرمم اینه:
ادبیات کلامی ...فرهنگ فکری و رفتاریم نیاز به اصلاح داره...
من اعتراف می کنم...
کم آوردم ...
دارم کم میارم...
واسه حل مشکلات خودم تربیت نشده بودم!
راستی ...تو !
ی چیزیو خوب بدون ...هنر نکردی اگه بلدی راه حل جلو پا دیگران بگذاری
یک روز به جایی میرسی ..
.مثل من که می بینی زندگی در یک مشت تئوریات زیبا خلاصه نمیشه
دادرسی هم نیست ...
این یک اخطاره...
لا اقل ی جور تربیت شو که
انتظارمواجهه با مشکلات مشابه دیگران تو زندگی خودتو داشته باشی و مثل من
قاط نزنی جوون !
شاید اونموقع قبل از اینکه به شکل مشکلی سر راهت سبز بشه ...
بتونی با هوشیاری به عنوان یک مساله و راحتتر باهاش مواجه بشی !
شاید!
پنجشنبه 1388/02/03

گل نگاه تو در کار دلربائی بود .
فضای خانه پر از عطر آشنائی بود .
به رقص آمده بودم چو ذره ای در نور
ز شوق و شور ٫
که پرواز در رهایی بود.
چه جای گل ٫که تو لبخند می زدی با مهر
چه جای عمر٫که خواب خوش طلایی بود!
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آن که دیدن تو قسمت خدایی بود.
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود.
شنبه 1388/01/29

در دنیا آرامشی عارفانه را / به التماس/ به انتظار نشستم
دنیا جز تنهایی ...پریشانی و بی کسی تحفه ای برایم نداشت
شاید روزی خورشید آرامش بعد مدتها غروب /عزم طلوع کند....شاید .....
خدایا به من لبخند بزن
از این هجران
تنهایی جانکاه
فاصله های مه گرفته نجاتم ده
تو مرا میفهمی
تو مرا عاشقانه می خواهی
مرا به چه امیدی تنها رها کردی؟در این نیزار بی اعتمادی...غرور ...عشقی
که دادو ستد میشود!
ما آدمیان را با عشق چه کار ؟
ما که طعم دوست داشتن//خواستن//پر گشودن//زیبا لبخند زدن را نمی دانیم٫و
اگر می دانیم در تقدیم آن به هم ابا داریم..../امتناع می ورزیم؟!/
..................
مرا با تنهایی و هجران عشق یکرنگ تو
یا
به دریوزگی عشق/ در این دنیای غدار مصلحت بین/ چه کار!؟
............بگذار با تو بیایم
...........بگذار با تو بخوانم
نکند مرا فرصت پرواز به پایان رسد؟
نکند شیرینی درک یک لحظه/فقط یک لحظه/ ...لبخند زیبای عاشقانه ات٫
مرا حسرتی جاودانه ماند؟
..... گویی مرا جز این فردایی نیست ......./
آخر ...//رمقی نمانده ..ذره ذره آب می شوم..
ببین!.بی تاب تر..پریشان تر...حیران تر....
ببین!..زمینم محصولی نداد...غنچه های به هجر نشسته سینه سوخته ام از تشنکی خشکیدند........
ببین!
احترام ...درکی متقابل... رعایت حریم احساسهاوحرمت عزت انسانها٬همه کمرنگ می شوند...
ببین!فریاد اعتراض مان بی پاسخ می ماند......./
ما خودخواهیم؟شاید خود آزاریم؟!
همه برای کشتن و کاشتن وقت هم ...شخصیت هم...منیت و بزرگواری های هم٫
آگاه یا نا آگاه...گویی بی اختیار با هم رقابت می کنیم!!...
به یک زبان حرف می زنیم ...اما هم را نمی فهمیم! ....
(به عمق حرف جز خود نمی اندیشیم؟..)
با همیم و............................. بیگانه از هم.
":رب ..انی لماانزلت الیَ من خیر فقیر:
پروردگارا!من به خیری که نازل فرمایی اکنون سخت محتاجم.
بگذار بیا یم
تنها امیدم ......زیبا ترین امیدم /خواستنی ترین نغمه پروازم توای ............
همچنان عاشقم بمان /و چونان همیشه در پناهم گیر ...
ما بس تنهاءیم و من بسی تنهاو تنها تر ...
/ به گرمای مهربانیت ملتمسانه محتاج تر/
٫٫٫٫٫٫٫
آیا ما را امیدی به عاشقانه زیستن تا طلوع صبحی صادق هست؟.......
هست؟..........!
چه باید کرد؟چه کنیم تا ازین جهل جانکاه عالمگیر آدمکش ٫رهایی یابیم؟
ما را امید به زیستنی زیبنده تر هست؟
مهربانم! برای رهائیم ازکابوس دهشتناک تنهایی٫ کمکم می کنی؟
مرا به آرمیدن در ماءمن ملیح ملکوت حضورت نوید می دهی؟
.........؟
آه ..آسمان! با من بگو ٫...از معرفت حرمت های انسانی...
از نگاه های زیبا بین...خرد هایی متعالی و
قلبهایی به وسعت دریا ...
که هر چه خار و خاشاک در آن افکنند باز چونان دریا
/از عشقی سرشار از شور /تمامی عالم را بخروشانند....
آه آسمان !با من بگو از فرار نکبتبار تنهاییهای کور...
از حضور نوری تا ابدیت باقی ..../به رنگ خدا/
آری/ آری :
":رب ..انی لماانزلت الیَ من خیر فقیر:
پروردگارا!من به خیری که نازل فرمایی اکنون سخت محتاجم.
شاید روزی خورشید آرامش بعد مدتها غروب /عزم طلوع کند....شاید .........
در خانه تکانی قلبهامان به پاکیهای کودکانه مان نیز سری بزنیم.....ای هم زبان هم نوا/ای ....
خدا تو را همراه
جمعه 1388/01/21
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد میزنم:
.....................
امدادی ای رفیقان با من
............
یکدست بی صداست
من/دست من کمک ز دست شما میکند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو/و گر
فریاد من رسا
من از برای راه اخلاص خود وشما
فریاد میزنم.
فریاد میزنم...........
" نیما یوشیج"
آیا کسی هست این فریاد را نشنیده انگارد؟
پس اینهمه تک روی چرا؟!
........مگر به کجا ....؟!
چرا تنها می شتابی ای همراه؟
من /دست من کمک ز دست شما میکند طلب.
پنجشنبه 1387/12/29

یا مقلب القلوب و الا بصار ....
یا محول الحال والا حوال .....
حول حالنا الی احسن الحال............
آمین "....
لحظه تحویل سال همدیگر ر یاد کنیم ....و بدیهای هم ر ببخشیم...
.......منو ببخشید...
سه شنبه 1387/12/27

نمیدونم چرا بین حرف و عمل اینهمه فاصله است؟
این حرف ر همونی می زنه که بهش عمل نمی کنه!
و به اونی عمل می کنه که در کلام اعتقادی بهش نداره!
چرا اینهمه فاصله؟
اینهمه ناسازگاری؟
چرا اونچه را که تو ذهن تحلیل می کنیم...تنظیمش می کنیم و به مرحله فکر و حتی حرف هم می رسونیمش ...بازم...در همون شکل تئوریش می مونه؟ شده حتی خیلی وقتها بر خلافش هم عمل می کنیم!
این فاصله ها ر چطور به هم برسونیم؟
می خواین اصلا حرف نزنیم؟
فکر نکنیم؟
با چشای بسته عمل کنیم؟!
تغییری در نتیجه.... حاصل میشه؟!
نه. اما مشکل اینجاست که ...
بعضیا مثل من ! مگه می تونن حرف نزنن؟!....................
راستی! نگفتی که می دونی فاصله حرف تا عمل چقدره؟!......
جل الخالق......
جمعه 1387/12/23
در آمد از در
بیگانه وار /سنگین/تلخ
نگاه منجمدش را به من نمی تاباند!
عزای عشق کهن را /سیاه پوشیده!
رخش همان سمن شیر ماه نوشیده!
نگاه منجمدش /خالی از نوازش و نور ...
نگاه منجمدش کور!
از غبار غرور ....!
هزار صحرا از شهر آشنایی دور !
نگاه منجمدش
همین نه بر رخم/از آشتی دری نگشود /
که پرس و جوی دو نا آشنا در آن گم بود !
نگاه منجمدش را نگاه می کردم.
تنم ازین همه سردی به خویش می پیچید .
دلم ازین همه بیگانگی /فرو پاشید!
نگاه منجمدش را نگاه می کردم.
چگونه آنهمه پیوند را ز خاطر برد؟
چگونه آنهمه احساس را به هیچ شمرد؟
چگونه آنهمه خورشید را به خاک سپرد؟
درین نگاه/
مگر چه بود که پای مرا به سنگ آورد؟
مگر چه بود که روح مرا پریشان کرد؟
...................
نگاه منجمدش را نگاه می کردم.
دوشنبه 1387/12/19
............HAPPY INTERNATIONAL WOMEN's DAY
پنجشنبه 1387/12/15
رفتی با شور دیدن...
با امید به رهایی... و با سرایش ترنم های زیبای شوریدن...
چه با امید...
چه با احساس ...
چه پر انرژی...
اما ایا لازم بود؟
درست بود؟
شکستن سودای خیالت در جفای این کمین زده غماز به چه قیمت بود؟
سکوت میکنی؟.... اما تا به کی؟
اندیشه میکنی ؟...تا کی؟
چه سودی؟!
:: "رهیدن"؟!
آیا تو خواهی رهید از گرداب حضور اندیشه های پوچ هستی؟...........
نه....نرو ...و در نیستی خود غرق مشو...
از روی گلبرکهای حساس خاطرت با پاهای درگیر شهوت گذر نکن...
حذر کن!....
خود را رها کن....
و ....
پرواز..................
"پرواز" آغاز اوج نازنینی است که تو ...در پی آن هستی...و
"عشق"اسارت روح پاکیست که در حضور ابدیش معنا میشود.
بشتاب ...پرده ها را بدر و از حصار لفافه غفلت بیرون آی ....
بیرون از هر آنچه هستی پاکت را در غم حسرت مسخ خواهد کرد.....
بیرون از هر آنچه نا لایق اندیشه آرام و آزاد توست...
آری ......بیرون آی
و اینگونه پرواز را جاودانه کن:
"پرواز را عاشقانه جاودانه کن".......
(این متن ر سال ۸۱...به اسم سودای سراب نوشتمش)
یکشنبه 1387/12/11
گاهی چقدر ساده ترین ساده و صریح
ـ بی کم ترین شگفتی و ابهام ـ
در اوج سادگی و صراحت
بغرنج و حیرت آور و باور نکردنی است
"گاهی چرا /چگونه چنین است؟
گاهی چقدر اوج بلندای سادگی
با عمق مه گرفته بغرنج بی جواب
مانند هم نماید و ناباور و راستین ترین
افسانه می نماید /یا خواب.
............................
....................
یا رب !بگو چگونه؟بگو یا رب!
اینک شب است/یک شب سرشار ساحلی
من روزی از شمال ترین شرقم
در این شب جنوب ترین غرب
گاهی چنین زلالم و بینم به روشنی
اما بسا شبا که ندانم
شب در من است /یا من در شب؟
این چیست ؟این چگونه تواند بود؟
هذیان به چشم دیدن و بی تب
این چیست؟این چگونه است.....
یا رب بگو چگونه؟بگو یا رب!
............
............. (م.امید)
شنبه 1387/12/10
تا حالا شده دچار تردید بشی؟
یا بین انتخاب گزینه ها گیر کنی؟
یا ندونی کاری ر انجامش بدی یا نه؟
شده همون موقع با ی حسرت عمیقی دلت واسه بچگی هات تنگ شه؟" تا جایی که یادمه بچه جایزالخطاست!"
بر فرض اینکه برگشت به دوران بچگی ممکن نباشه و تو خودت مسئول تصمیم خودت باشی ......
چه میکنی ؟
۱)! به خداوند به عنوان نیروی یاریگر آگاه و توانا توکل میکنی؟
۲)! به تجربه و تحلیل دیگران پناه میبری؟
۳)!به خودت فرصت بیشتری واسه تصمیم گیری میدی؟
۴)! یک بار دیگه از اول همه اطلاعاتت ر جمع آوری وبازبینی میکنی و دوباره تصمیم میگیری؟
۵)! مخلوطی از همه گزینه ها!!
چه سخت شد! : (
................خدایا ای کاش.....
ای کاش میشد دلو به دریا زد و .........خیس تجربش کرد !!
حیف که به اندازه ای بزرگ شدیم ! که دیگه نمیتونیم سر خودمونو شیره بمالیم و ناچارا با انتخاب گزینه (۵) به عنوان پاسخ میریم که گره از کار این مشکلات باز و به تردیدهامون فائق بیایم!
اما بازم ای کاش
ای کاش میشد دلو به دریا زد و .........خیس تجربش کرد !!!
شما که یادتون نرفته واسم دعام کنین ....مگه نه۰۰۰۰۰۰؟
دوشنبه 1387/11/28
تو هم نمی دونی چمه؟!
دلم بد جوری گرفته...ی جورایی که خوشایندم نیست/
نمیدونم شاید واسه غربت اربعینه/
شاید واسه غربت غریب خودم باشه/
گاهی پیش میاد ...واسه خیلی ها پیش میاد ...
کاش دل ابری من زودی بباره...بارون شاید بتونه آرومش کنه...
چشامو میبندم....و در خیال .....
تصور کن:
"""ی دریا پیش روی منه....آروم آروم آروم ....و منی که موج سوار این آرامشم ....
تو فرسنگهای دور دور کسی نیست....هیچکی ....فقط و فقط منمو..... منمو خدای من...و بارونی که به آرامی وجودم ر خیس عشق این پروردگار آرامش می کنه.......""""
وقتی چشامو بازمی کنم. اما ... ....اما ....
این احساس غریب گرفته آزارم میده .....کاش قطرات اشک به نجاتم بیان ..
.دل ابری من! سعی کن بباری و از عطش این تشنگی نجاتم بدی .............
....محتاج کمان رنگین بعد از بارشم...محتاج آرامشم...همین .
واسم دعا کن....۰۰۰۰۰۰
یکشنبه 1387/11/27
اَلسَّلامُ عَلى وَلِىِّ اللَّهِ وَ حَبیبِهِ؛
سلام بر ولى خدا و دوست او
اَلسَّلامُ عَلى خَلیلِ اللَّهِ وَ نَجیبِهِ ؛
سلام بر خلیل خدا و بنده نجیب او
اَلسَّلامُ عَلى صَفِىِّ اللَّهِ وَابْنِ صَفِیِّهِ
سلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیدهاش
اَلسَّلامُ عَلىَ الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهیدِ
سلام بر حسین مظلوم و شهید
اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْكُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَراتِ
سلام بر آن بزرگوارى كه به گرفتاریها اسیر بود و كشته اشكِ روان گردید
اَللّهُمَّ اِنّى اَشْهَدُ اَنَّهُ وَلِیُّكَ وَابْنُ وَلِیِّكَ وَ صَفِیُّكَ وَابْنُ صَفِیِّكَ الْفاَّئِزُ
خدایا من به راستى گواهى دهم كه آن حضرت ولىّ (و نماینده) تو و فرزند ولىّ تو بود و
برگزیدهات و فرزند برگزیدهات بود كه كامیاب شد
آخرین سخنان امام حسین(ع) در روز عاشورا:
یکشنبه 1387/11/27

و عشق...... /تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن/
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند .....................
شنبه 1387/11/26

تنها به تنهایی تو می اندیشم
کاش می آمدی
روبروی روزی از روزگار ما.....
"کاش می امدی با باد میگفتی یک دقیقه آرام بگیر .......
کنار پرچین خانه ما گلی گمنام....
بعد از چهارده بهار هنوز ....خواب همان پاییز کجمریز را میبیند ./"
آیا سزاوار نبود همه ما شبیه ترانه هایمان میزیستیم؟!
" سید علی صالحی"
..............................................................................................................................................
جمعه 1387/11/18
حرفی ندارم بگم جز اینکه سال ۵۷ یک سری افراد انقلاب کردن ......همونا تو جنگ شهید دادن .....همونا هر جا نیاز به مردانگی بود تو میدون بودن ................................همونا ۲۲ بهمن جشن میگیرن.......
یک سری دیگه: نقاق.....ترور .....جنگ......خیانت .....تحریم............ و اشاعه ناامیدی
و سری اخر:نسل امروز:ما......من.............تو.......چه کردیم؟جز بهانه گیری...اشکال تراشی...تن پروری.......و سر اخر فرار و اباد سازی کشورهای بیگانه از میلیونها ایرانی مطیع!قانونمدار!با فرهنگ و با استعداد ........کاش این همه فرهنگ ...قانونمندی و امید ر تک تک ما در خاک کشورمون از خود بروز میدادیم......
اونوقت تو جشن سالگرد پیروزی انقلاب و یادآوری اونهمه جانفشانی کیا شرکت میکنن؟
بازم همونا! .........(البته اگه در قید این حیات باشن و انشاء ا... که هستن)
و اما کی میشینه ...نفسشو از ی جای گرم چاق میکنه و از پیشرفت کشورها و انقلابهای دیگه میگه و انقلاب/ امام خمینی /ونهضت عظیم انقلابی اون زمان ر زیر سوال میبره؟
خوب معلومه !روشنفکرانی چون من و تو!! پناه بر خدا از اینهمه ...................
به نوبه خودم سالروز مبارک پیروزی انقلاب اسلامی ایران ر به مردم همیشه مومن ...اصیل....و بلند نظر ایران اسلامی....خمینی کبیر(ره) و هر انسان آزاده ای که در فکر خود سازی وایران سازی هست تبریک میگم.....
شنبه 1387/11/05
"
دیده ای آنجا که پیوندد به دریا شط ؟
خطَه ای/خطی که در آن قطره ودریا می آمیزد
هر چه این دارد/ به پای آن
هر چه آن/در دست این ریزد .
شوق در شیدایی و دیوانگی در عشق
شور در شیرینی آویزد ."..................
جمعه 1387/11/04

دیگر تو را نخواهم دید
دیگر از تو نخواهم گفت
دیگر تو را در ذهن مرور نخواهم کرد
بگذار برای همیشه نباشی //// تو ای که برای دمی کوتاه قصد ماندن داشتی.
من اما میمانم/در انتظا ر فردایی ماندنی با خود از بهار می گویم و خاطرات زیبای ماندنیش ....
میمانم و در انتظار لحظه لحظه غروب افتاب .... رخصتی می جویم تا لمس سرخی حضور پروردگار اندیشه ام
میمانم و همصدا با مرغکان آزاد از شور بودن...ماندن....و زیباتر سرودن خواهم گفت ......
امیدم به روزیست که ............
پس اینک بهانه ای برای رفتن طلب مکن....بال پرواز بر گیر و بپر ....تو آزادی............................. ......تا انسوی سوهایی که ارزومندی.........خدا تو را همراه .
من نیز آزادم و رهای رها ........سرشار از نور ...... در انتظارتنهایک لحظه...
لبخند زیبای پروردگار.
ًقال":رب ..انی لماانزلت الیَ من خیر فقیر:
پروردگارا!من به خیری که نازل فرمایی اکنون سخت محتاجم.
چهارشنبه 1387/10/18
تکرار یاداوری و درس اموزی از واقعه عاشورا ;....اینهمه تفسیر ...روایت...توجه....و اکنون واقعه انسان کشی در غزه ....
ظلم...خفقان....زشتی...الودگی...
همه اینا رو داریم میبینیم..مگه نه؟
ما که اسممون انسانه..تا کی طاقت دیدن اینهمه انسان کشی رو خواهیم داشت؟ایا جز شعار دادن و اتیش زدن پرچم استعمار کار مفید دیگه ای از اینهمه بشر رو این کره خاکی بر نمیاد؟
دردا به حال ما جماعت مسلمون که همزمان با یاداوری پیام ازادگی امام حسین بازم دست رو دست میذاریمو دلمون خوش به اینکه اگه در زمانه امام حسین زنده بودیم....هرگز نمیذاشتیم امام تنها بمونه.....!اره واقعا؟!
پس چرا مردم بیگناه و بی پناه غزه جلو چشم اینهمه ادمیزاد حقیقت بین و اگاه هنوزم ...................
الله اعلم......
سه شنبه 1387/10/10

چرا به خودت اینهمه سخت میگیری بشر؟
چرا اونجایی که باید سخت بگیری اسون میگیری ؟
ی کم بیشتر فکر کن.....واسه تو هیچ وقت دیر نیست ......اما هیچ فکر کردی /منتظر رخداد چه حادثه عظیمی!! هستی واسه اینکه به خودت بیای؟!
ندیده ای که حباب /
به یک تلنگر باد/
به چشم هم زدنی /محو میشود ناگاه؟
چه اتفاقی باید بیفتد ای همراه /
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار/بر این موج خیز می گذرد ؟
حباب را نفسی هست تا دهد از دست .
من و تو را/
_ای داد _
کجا مجال نفس /در قفس /
درین بیداد
درین تهاجم دود /
درین سموم سیاه /
که همچو باد خزان برگریز می گذرد !
فریب صفحه تقویم را به هیچ انگار .
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار /
حساب لحظه نگهدار/
که چون فراری پا در گریز می گذرد .
##
چگونه "می گذرد" ها
"گذشت" شد ناگاه؟!
چه اتفاقی باید بیفتد ای همراه /
که این حباب بر احوال خود شود اگاه
که لحظه ای دگر /"این نیز "/
نیز می گذرد !
یکشنبه 1387/10/08

از میون نوشته های تقریبا قدیمیم یکیشونو که بهم احساس خوبی میده واست مینویسم....ی جور حس باطراوت و جوون معنوی .......شاید بتونه این حسو به تو هم منتقل کنه.....گوش کن:
سبزم از بوی احساس باران زده
و
جاریم همچون زلالی روح بهاریم
و
مدهوشم از حضور معنی دار "عشق"
در لحظه های نیلی اندیشه ام .................
میخوای ی بار دیگه اروم و شمرده تر با هم زمزمش کنیم؟.........:)
یکشنبه 1387/10/08


دیدم خوابی گفتم ی چی بنویسم بیدار شی !
شاید دیگه وقتش باشه ///خوب ک نگاه کنی ی اثری از نور میبینی که ب سختی داره از پشت پرده ضخیم پنجره اتاقت سرشو داخل میاره///پاشو دیگه ....پرده جلو پنجره رو کنار بزن ....بذار ذره ذره این نور به عمق وجودت بتابه ...چشاتو به سمت زندگی باز کن...باز تر ...اسمون ابیو ببین ...هنوزم ابیه...و سعی می کنه ابی بمونه ...واسه خاطر منو تو....دلت میاد بهش نگاه نکنی ؟
خوب ...چطوری ؟:)
می خوای امروزو ی جور دیگه شروع کنیم؟امتحان کنیم ؟
مثلا به خدا سلام کنیم.. :سلام خدای من...صبحت ب خیر ....ممنون که ی فرصت دیگه بهم دادی تا بعد از مدتها بهت سلام کنم...لبخندتو ببینم و با تمام وجود ارامش حضورتو درک کنم....
چطو بود ؟واسه شروع خوب بود نه؟:)
فک نکن تا اخرش میرما ! وظیفه من بیدار کردنت بود! میدونی چیه؟!به فونت فارسی عادت ندارم .کلی طول کشید تا با شوری سرشار از شیطنت از خواب بیدارت کنم و لبخند شیرنتو به روی زندگی ببینم:)
گشنته نه .....؟خوردن ی نعمت لذت بخش دیگست ....امروز دیگه مجبور نیستی صبحونه و ناهارتو یکی کنی .
سعی کن با خودت کمی مهربونتر باشی ...افرین ...این لبخند برازنده لبهای توا..به همه عالم تقدیمش کن .
شنبه 1387/10/07
دیروز پدیده ای بود که گذشت و امروز اما هر چه ازش میگذرم ......باز همونجا .....درست همونجا مونده
زل زده تو چشام و نمیگذره.....نکنه منظور خاصی داره....نکنه میخواد بگه ک دیگه نمیخواد ............
امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری رابا خود می اورد
تا من دوباره ان را
بسپارمش به باد!

