رفتی با شور دیدن...
با امید به رهایی... و با سرایش ترنم های زیبای شوریدن...
چه با امید...
چه با احساس ...
چه پر انرژی...
اما ایا لازم بود؟
درست بود؟
شکستن سودای خیالت در جفای این کمین زده غماز به چه قیمت بود؟
سکوت میکنی؟.... اما تا به کی؟
اندیشه میکنی ؟...تا کی؟
چه سودی؟!
:: "رهیدن"؟!
آیا تو خواهی رهید از گرداب حضور اندیشه های پوچ هستی؟...........
نه....نرو ...و در نیستی خود غرق مشو...
از روی گلبرکهای حساس خاطرت با پاهای درگیر شهوت گذر نکن...
حذر کن!....
خود را رها کن....
و ....
پرواز..................
"پرواز" آغاز اوج نازنینی است که تو ...در پی آن هستی...و
"عشق"اسارت روح پاکیست که در حضور ابدیش معنا میشود.
بشتاب ...پرده ها را بدر و از حصار لفافه غفلت بیرون آی ....
بیرون از هر آنچه هستی پاکت را در غم حسرت مسخ خواهد کرد.....
بیرون از هر آنچه نا لایق اندیشه آرام و آزاد توست...
آری ......بیرون آی
و اینگونه پرواز را جاودانه کن:
"پرواز را عاشقانه جاودانه کن".......
(این متن ر سال ۸۱...به اسم سودای سراب نوشتمش)