در آمد از در
بیگانه وار /سنگین/تلخ
نگاه منجمدش را به من نمی تاباند!
عزای عشق کهن را /سیاه پوشیده!
رخش همان سمن شیر ماه نوشیده!
نگاه منجمدش /خالی از نوازش و نور ...
نگاه منجمدش کور!
از غبار غرور ....!
هزار صحرا از شهر آشنایی دور !
نگاه منجمدش
همین نه بر رخم/از آشتی دری نگشود /
که پرس و جوی دو نا آشنا در آن گم بود !
نگاه منجمدش را نگاه می کردم.
تنم ازین همه سردی به خویش می پیچید .
دلم ازین همه بیگانگی /فرو پاشید!
نگاه منجمدش را نگاه می کردم.
چگونه آنهمه پیوند را ز خاطر برد؟
چگونه آنهمه احساس را به هیچ شمرد؟
چگونه آنهمه خورشید را به خاک سپرد؟
درین نگاه/
مگر چه بود که پای مرا به سنگ آورد؟
مگر چه بود که روح مرا پریشان کرد؟
...................
نگاه منجمدش را نگاه می کردم.