

دیدم خوابی گفتم ی چی بنویسم بیدار شی !
شاید دیگه وقتش باشه ///خوب ک نگاه کنی ی اثری از نور میبینی که ب سختی داره از پشت پرده ضخیم پنجره اتاقت سرشو داخل میاره///پاشو دیگه ....پرده جلو پنجره رو کنار بزن ....بذار ذره ذره این نور به عمق وجودت بتابه ...چشاتو به سمت زندگی باز کن...باز تر ...اسمون ابیو ببین ...هنوزم ابیه...و سعی می کنه ابی بمونه ...واسه خاطر منو تو....دلت میاد بهش نگاه نکنی ؟
خوب ...چطوری ؟:)
می خوای امروزو ی جور دیگه شروع کنیم؟امتحان کنیم ؟
مثلا به خدا سلام کنیم.. :سلام خدای من...صبحت ب خیر ....ممنون که ی فرصت دیگه بهم دادی تا بعد از مدتها بهت سلام کنم...لبخندتو ببینم و با تمام وجود ارامش حضورتو درک کنم....
چطو بود ؟واسه شروع خوب بود نه؟:)
فک نکن تا اخرش میرما ! وظیفه من بیدار کردنت بود! میدونی چیه؟!به فونت فارسی عادت ندارم .کلی طول کشید تا با شوری سرشار از شیطنت از خواب بیدارت کنم و لبخند شیرنتو به روی زندگی ببینم:)
گشنته نه .....؟خوردن ی نعمت لذت بخش دیگست ....امروز دیگه مجبور نیستی صبحونه و ناهارتو یکی کنی .
سعی کن با خودت کمی مهربونتر باشی ...افرین ...این لبخند برازنده لبهای توا..به همه عالم تقدیمش کن .